از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه

نی نی وزن

خورشید تابان من.... از زمان تولد داداشت یک شخصیت خیالی برای خودت ساختی به نام «نی نی وزن» (به فتح و و ز) . این نی نی وزن در واقع داداش کوچولوته در زمان هایی که ازش خوشت نمیاد! درباره اش قصه میگی، باهاش بازی می‌کنی و در تمام این مواقع نی نی وزن پرت میشه، میفته، شکست می‌خوره!!!! عزیز دلم توی ذهن کوچولوی تو این روزها خیلی خبرهاست و کاش بتونیم درکت کنیم و کمک کنیم زودتر و بهتر با این تحول بزرگ کار بیای. البته بیشتر وقت‌ها رایان رو دوست داری و باهاش مهربونی اما​گاهی هم حس بچگی تو غالب میشه و دلت میخواد بچزونیش. اما دیروز رودربایستی رو کنار گذاشتی و بجای نام مستعار نی نی وزن علنی از نام رایان استفاده کردی، ی مجله دستت...
25 دی 1396

دل درد رایان

گل قشنگ من... یادته گفتم یک ماه قبل از تولد نی نی مون انگشت مکیدن رو کنار گذاشتی! بله عزیزم و خیلی هم خوب و زود موفق شدی، اما تحت شرایط این روزها اوایل یواشکی زیر ملافه نازت و بعد علنی دوباره انگشتت رفت توی دهانت! ...  و اما رایان کوچولومون، رایان که شادی زندگیمون رو تکمیل کرده بر خلاف تو که حتی یک شب هم توی تخت ما نخوابیدی، خیلی دوست داره یه مامان بچسبه.. و یکم گذشت تا متوجه شدیم بخاطر اینه که دلش درد می‌کنه، بله ی چیزی شبیه کولیک و حدودا ده شب به رایان خیلی سخت گذشت و تا مدتی هم به وجود خوردن داروی ضد کولیک شبها خواب نمی‌خوابید. البته در مقایسه با خیلی از بچه های کولیکی شکر خدا خیلی شدید نیست ولی مامان خیلی باید مراقب تغذ...
7 آبان 1396

حال و هوای تو بعد از اومدن رایان

عزیزتر از جانم.. پسته خندانم... هنوز مامان نمی‌تونه به تو برسه و دو تا از چیزهایی که فقط و فقط به مامان وابسته ای یکی شیر عسل صبحته و دیگری دستشویی شماره دو!!! به اصرار فراوان مامان و اونجایی که کلا پسر منطقی ای هستی رضایت دادی که خاله رقیه بجای مامان این کارها رو برات انجام بده. در کل با خاله رقیه عزیز که خیلی خیلی دوست داره از همه راحت‌تری، شاید چون از همه به مامانت شبیه تره، بله هم از نظر ظاهر و هم از نظر صدا من و خاله رقیه خیلی شبیه هستیم عزیز دلم.  بعد از دو هفته هم که خاله رقیه رفت خاله خدیج زحمت این کارها رو به عهده گرفت البته منم کم کم سر پا شدم و بعضی از کارهات رو انجام میدم که این باعث شده خیلی حالت بهتر باشه. اما...
27 مهر 1396

رایان

نفس من، کوچولوی عزیزتر از جانم... پنجشنبه 19 مردادماه خاله خدیج و دخترهاش و خاله رقیه و پسرش اومدن اصفهان تا موقع تولد نی نی در کنارمون باشن. مثل همیشه شادترین لحظاتت رو در کنارشون داشتی. صبح شنبه 21 مرداد مامان رفت بیمارستان تا بیاری خدا با داداش کوچولوی تو برگرده خونه. رایان  کوچولو ساعت 8:30 همون روز به لطف خدای مهربون تندرست به دنیا اومد و مامان ظهر روز بعد برگشت خونه. با اینکه ی عکس از تو با خودم برده بودم و کنار تخت گذاشته بودم ولی توی همین کمتر از 36 ساعت حسابی دلتنگ و بیتاب تو بودم. وقتی با بابا و خاله خدیج و عمه مهرنوش رسیدم تو پارکینگ با کنجکاوی بسیار زیاد تو ماشین سرک کشیدی تا عضو جدید خانواده رو ببینی. خیلی ازش خوشت نی...
19 مهر 1396

داداش بزرگه تویی

کوچولوی عزیز تر از جان من... روزبهم، نازنینم، این روزها بیشتر درباره نی نی باهات صحبت میکنم، چون بیاری خدا شش روز دیگه قراره تو داداش بزرگه بشی .. دیشب چند تا از عکس‌هایی که موقع تولدت توی بیمارستان گرفته بودیم بهت نشون دادم، عکسهای یک روزه گی که داری از سینه مامان شیر میخوری.. چقدر خوشت اومده بود، حدود نیم ساعت فقط یکیش رو که تو و مامان و بابا هر سه توش بودیم نگاه کردی و راضی بودی.. صبح هم که بیدار شدی سراغش رو گرفتی و بازم با خرسندی نگاهش کردی.. آره داداش کوچیکه میاد ولی من و بابا به اندازه​ قبل عاشق تو هستیم، تو همیشه برای ما خاص هستی، تویی که طعم شیرین و وصف ناشدنی مادر و پدر شدن رو به ما دادی.. امیدوارم هر چه بهتر و راحت تر این مرح...
14 مرداد 1396

نقاش کوچولوی من

کوچولوی قشنگم.... نقاشیت هم مثل همه چیزای دیگه ات خوبه. مثلاً نقاشی ای  که چند روز پیش کشیدی:«آگا ( آقا)»:  که البته عکس باید نود درجه به راست می‌چرخید ولی هرکاری کردم نشد! ...
23 تير 1396

ترک انگشت مکیدن

عمر من، خورشید من... نازنین پسرم، مدتیه ننوشتم برات، چون سرم یکمی شلوغ بود و ذهنم مشغول. باید کارهای نیمه تمامم رو قبل از تولد داداشت انجام می‌دادم. چیزی به تولد داداش کوچولوی پسرم نمونده و دیگه داریم روز شماری میکنیم. تو هم ظاهراً خوشحالی ولی من نگران هم هستم که به تو آسیب روحی نرسه. ی کار مهم که تو این چند روزه با همدیگه انجام دادیم ترک عادت مکیدن شستت بود که باید قبل از اومدن نی نی انجام می‌شد. که خدارو شکر با گذشت ۱۲ روز به نظر میاد موفق شدی عزیزدلم. خودت خیلی خوب همکاری کردی نفسم، انگشتت رو میاری جلو  و میگی «بهش دارو بزن که تاول دستم خوب شه مامان خودم.». دلم خیلی تنگ شده برای بغل کردنت، تو هم همینطور عزیزدلم،...
23 تير 1396

"من"

گل من... حالا دیگه مفهوم و حس مالکیت رو کاملا درک می کنی. مثلا میگی: "ماشین من که بابای من خریده کجاست؟" و حتی خیلی وقتها میگی: "مامان طلای من". صبحها که از خواب بیدار میشی همونجا توی تخت و قبل از هر چیز سراغ بابا رو میگیری و حضور و غیابش میکنی که خونه است یا سر کار. امروز هم با اضافه کردن کلمه "من" جمله ات رو کامل کردی: "بابای من؟ کجایی؟ مامان من! بابای من رفته سر کار؟"... و حالا این در حالیه که بیاری خدا تا چند وقت دیگه گل پسرم باید داشته هاش رو با داداش کوچولوش به اشتراک بگذاره .   ...
19 ارديبهشت 1396

حس استقلال

نفس من... شادم از داشتنت، شاکرم از وجود نازنینت، چقدر مادری حس خوب و قشنگیه و الهی همه تجربه اش کنن. از رشد و بالندگی تو لذت میبرم و از خدا میخوام نگهدار تو و فرزندان همه مادران دنیا باشه.. تو کوچولوی نازم حالا دیگه دلت میخواد بعضی کارها رو خودت انجام بدی مثلا جورابتو بپوشی، کفشت رو پا کنی و گاهی هم شلوارت رو میپوشی . ولی هنوز میخوای مامان غذا بذاره دهنت..این روزا دیوارهای اتاقت و نشیمن خونه با آثار هنری تو تزیین شده و من با دیدنشون لبخند میزنم و خدا رو شکر میکنم.. دوستت دارم نازنینم. این نخستین باریه که جورابتو پا کردی :   ...
20 بهمن 1395

پوشک بای بااااای !

عزیز دل من،  شیرین من. . .  امروز 10 روزه که دیگه پوشک نمیشی ،  البته پیش از این هم دو بار،  یکبار سه هفته قبل از تولد دو سالگیت و یکبار هم یک ماه پیش که جیرفت بودیم خاله سارا ازم خواست که همونجا توی خونه اش تلاش کنیم ولی موفق نشدیم ،  شاید مامان اونجور که باید حوصله به خرج نداد و یا شاید تو واقعا آمادگی نداشتی کوچولوی من.  به هر حال این بار هم دو سه روز نخست به هر دو تاییمون سخت گذشت. ولی حالا پسر کوچولوی نازم دیگه تقریبا همیشه جیش رو تو دستشویی میره اما اما،  بزرگه رو هنوز نه!  گاهی خبر میکنی و میری دستشویی ولی بیشتر وقتها توی شورت راحت تری! و جالبه که اصلا لگن رو امتحان نکردی و روش نمیشینی، و هر وقت...
7 دی 1395