روزبهروزبه، تا این لحظه 4 سال و 1 ماه و 9 روز سن دارد

از تو می نویسم برای تو...

نگاهی به 4 ماه شیرین گذشته- تولد، از بیمارستان تا خونه

پسر قشنگم، عمر من، نفسم! میخوام در چند بخش و بیشتر با عکس از تولد تو تا به امروز رو مرور کنم و لذت ببرم: این نخستین عکسیه که بابا ازت توی بیمارستان گرفت: این نخستین باریه که سینه مامان رو گرفتی و شیر نوش جان کردی، دستت هم تو دست مامان بابا عادل هست: لبهای کوچولوت به رنگ انار سرخ بود گل من: ببین چه آروم تو بغل مامان خوابیدی:   این عکس رو روز اول توی بیمارستان ازت گرفتن و تابلوش روی ستون آشپزخونمونه: به خونه خوش اومدی گل من، قدمت پر خیر و برکت، به قول بابابزرگ پر خیر و برکت برای مامان و بابا، برای خانواده و برای کشورمون... ...
20 اسفند 1393

تاخیر چرا؟!

دونه مروارید من! تصمیم داشتم وبلاگت رو قبل از تولدت بسازم ولی از حدود یکی دو ماه قبل از تولدت دل مشغولی و نگرانی ای داشتم که نذاشت خواسته ام عملی شه.. نگران فرشته بزرگ زندگیم، مادرم بودم... ...
19 اسفند 1393

سخن نخست

گل من، ماه من، جان من، جهان من، پسر قشنگم، روزبه من! خدا مهربانی کرد و 123 روز پیش، یعنی 16 آبان 1393 خورشیدی در ساعت 10 و 5 دقیقه در بیمارستان خانواده اصفهان با دستان مجرب آقای دکتر سجاد، تو کوچولوی آسمانی را به زمین فرستاد و به من و پدرت به امانت سپرد تا فرشتگان محافظ تو در زمین باشیم، باشد که به شایستگی از عهده این وظیفه برآییم... آمین ...
19 اسفند 1393