از تو می نویسم برای تو...

1

شب بیداری های اخیرت

فرشته کوچولوی من... الان سه ماهه که اتاقت رو جدا کردیم و دیگه تقریبا به تنهایی تو اتاق خودت لالا میکنی. و مامان در طول شب مرتب بهت سر میزنه توی این مدت شیر شبانه آنچنانی نخواستی و بیشتر اوقات تا صبح زود لالا کردی. ولی از وقتی از این مسافرت اخیر برگشتیم گاهی حتی تا صبح سه چهار بار از خواب بیدار شدی و فقط با سینه میخوابی. شاید به خاطر کسالتت باشه که امیدوارم زودتر برطرف شه تا بهتر استراحت کنی جان جانان من . کلمات قشنگ جدیدت: "سیام" (سلام)، که خیلی هم رسا و با تحکم میگیش. "اُدابظ " ( خداحافظ). "مودم"، "اُشمزه اس" (خوشمزه است!). چیزی که قشنگ و جالبه اینه که از همون ابتدا با وجودی که حروف رو نمیتونستی ...
24 خرداد 1395

سفر

مهر تابان من... دو هفته پیش پسرم و مامان و بابا و مامان جانش چهارتایی رفتیم سفر. ی سفر قشنگ و بیادموندنی. دو روز تهران خونه دینا بودیم و کلی با هم بازی کردین و خوش گذروندین. بعد رفتیم شمال و سه روز خونه دوست مامان موندیم و باهاشون اینور و اونور رفتیم. زیباکنار، دریاچه سد سقالکسار، دریا و جنگل رو دیدی، نمک آبرود تلکابین سوار شدیم و حسابی کیف کردی. هنوزم که مامان جان ازت میپرسه پسرم کجا رفتی جواب میدی: "دیا" و اگه دریا رو تو تلویزیون ببینی میشناسی. بعد از اون هم مسیر قشنگ و دو رنگ سبز (جنگل) و آبی (دریا) کناره دریای خزر رو سپری کردیم و به مشهد رسیدیم و به زیارت امام رضا رفتیم. نماز ظهر رو اونجا خوندیم و تو کوچولوی قشنگم هم توی صف ایس...
12 خرداد 1395
1