از تو می نویسم برای تو...

1

عزیزکم بی حوصله شده

جان من، روزبهم.... هفت ماه از تولد داداش کوچولو میگذره و به نظر میومد که کمی از اون تلاطم ها کاسته شده، اما از حدود یک ماه پیش بداخلاق و بی حوصله شدی و گاهی بی دلیل جیغ میزنی، با گریه و فریاد میخوای حرفت رو به کرسی بنشونی، تا جایی بتونم با ارامش باهات برخورد می‌کنم و همیشه از خدا می‌خواهم که بتونم بهت آرامش بدم. بابا هم تمام تلاشش رو در این زمینه می‌کنه. کاش بتونیم این بحران رو با موفقیت بگذرونیم. چون می‌دونم کلید راهیابی به دنیای پرتلاطم نوجوانی شما در دنیای کودکانه تون هست و امروز  باید به دستش بیاریم.. ارزوی من اینه که مادر خوب و مهربونی برای شما دو تا فرشته آسمانی باشم. ...
21 اسفند 1396

رشد داداش رایان

داداش بزرگه قشنگم... امروز رایانمون وارد ۸ ماهگی شده، شکر خدای مهربان. این در حالیه که چهار و نیم ماهگی اولین غلتش رو و آخرای پنج ماهگی غلت کاملش رو زد،  دقیقا دو ماه پیش، یعنی ابتدای شش ماهگی، دو تا دندون مروارید خوشگل درآورد و مامان براش آش دندونی پخت. عکسش رو سر فرصت میذارم. پایان شش ماهگی تونست بنشینه. و الان مدتیه که در حال تمرین سخت برای چهار دست و پا رفتن و راه افتادنه. خیلی عجله داره که با تو بدوه و بازی کنه، اینو از نگاه دقیق، هیجان زده و مشتاقش به همه حرکات و رفتار تو میشه فهمید. وقتی بابا عادل با تو بازی می‌کنه همراه تو جیغ می‌زنه و ورجه وورجه می‌کنه. همین حالا که دارم این مطلب رو می‌نویسم روی دستها و زان...
21 اسفند 1396
1