روزبهروزبه، تا این لحظه 4 سال و 1 ماه و 9 روز سن دارد

از تو می نویسم برای تو...

حال و هوای تو بعد از اومدن رایان

عزیزتر از جانم.. پسته خندانم... هنوز مامان نمی‌تونه به تو برسه و دو تا از چیزهایی که فقط و فقط به مامان وابسته ای یکی شیر عسل صبحته و دیگری دستشویی شماره دو!!! به اصرار فراوان مامان و اونجایی که کلا پسر منطقی ای هستی رضایت دادی که خاله رقیه بجای مامان این کارها رو برات انجام بده. در کل با خاله رقیه عزیز که خیلی خیلی دوست داره از همه راحت‌تری، شاید چون از همه به مامانت شبیه تره، بله هم از نظر ظاهر و هم از نظر صدا من و خاله رقیه خیلی شبیه هستیم عزیز دلم.  بعد از دو هفته هم که خاله رقیه رفت خاله خدیج زحمت این کارها رو به عهده گرفت البته منم کم کم سر پا شدم و بعضی از کارهات رو انجام میدم که این باعث شده خیلی حالت بهتر باشه. اما...
27 مهر 1396

رایان

نفس من، کوچولوی عزیزتر از جانم... پنجشنبه 19 مردادماه خاله خدیج و دخترهاش و خاله رقیه و پسرش اومدن اصفهان تا موقع تولد نی نی در کنارمون باشن. مثل همیشه شادترین لحظاتت رو در کنارشون داشتی. صبح شنبه 21 مرداد مامان رفت بیمارستان تا بیاری خدا با داداش کوچولوی تو برگرده خونه. رایان  کوچولو ساعت 8:30 همون روز به لطف خدای مهربون تندرست به دنیا اومد و مامان ظهر روز بعد برگشت خونه. رایان هم مثل تو در بیمارستان خانواده اصفهان و با دستان مجرب آقای دکتر سجاد به دنیا اومد. با اینکه ی عکس از تو با خودم برده بودم و کنار تخت گذاشته بودم ولی توی همین کمتر از 36 ساعت حسابی دلتنگ و بیتاب تو بودم. وقتی با بابا و خاله خدیج و عمه مهرنوش رسیدم تو پارکین...
19 مهر 1396
1