روزبهروزبه، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
رایانرایان، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه و رایان

چادگان

عزیزان من، پسته های خندانم... آخر هفته گذشته ی سفر کوتاه دو روزه به چادگان داشتیم که در غرب استان اصفهان قرار گرفته و نسبت به اصفهان هوای سردتری داره. اما خوشبختانه هوا بهتر از اونی بود که انتظار داشتیم و دو روز خیلی خوب رو گذراندیم. مامان جان هم با ما بود و بیشتر خوش گذشت. روی دریاچه سد زاینده‌رود سوار قایق شدیم. و روز آخر در مسیر برگشت از سد زاینده‌رود دیدن کردیم. قبل از دیدن سد روزبهم اصرار داشت بریم پارک و سرسره بازی ولی بعدش از اینکه بجای پارک، سد رو میدید خیلی خوشحال و راضی تر بود. تجربه خیلی خوبی براش بود. البته قبلاً هم سد جیرفت رو دیده بود. به هر حال سرآغاز رودخانه زاینده‌رود رو دیدیم که خیلی قشنگ بود و در آخر بخشی ا...
30 مهر 1398

این روزهای روزبه و رایان

فرشته های قشنگم... روزبه دانشمندم و رایان نقاشم توی اتاقشون سخت مشغولن! مدتیه که مامان طلا به روزبه جانم تا جایی که دلش بخواد و علاقه نشون بده آموزش میده. عزیز دلم اول به اعداد علاقه بیشتری نشون دادی و حالا عددهای انگلیسی و فارسی رو تا حدود زیادی می‌شناسی و می نویسی. تا بیش از سیصد رو با همدیگه شمردیم و از شمارش اعداد خیلی خوشت میاد. رایان هم گاهی باهات میشماره😘. حالا چند روزیه که حروف انگلیسی رو از روی کتاب میبینی و با حروفی که داری مطابقت میدی. اصلا نمی‌خوام به این زودی مجبورت کنم ولی فعلا خودت دوست داری یاد بگیری و منم لذت می‌برم و بهت افتخار میکنم گل ناز من.❤️ با کمک بابا اسم خودت و داداشت رو نوشتی😍. ...
5 مهر 1398

پوشک بای بای رایانم

رشته های جان من... چشم بهم زدیم و رایان دو ساله شد و حالا حدود یک ماهه که رایان و مامان پروژه سخت از پوشک گرفتن رایان رو شروع کردن😆. نخستین درس مسوولیت پذیری! شاید خیلی زمان مناسبی نبود و باید دیرتر انجامش می‌دادیم ولی رایانم گاهی همکاری میکرد و گاهی نه و من نمی‌دونستم باید ادامه بدم یا نه ولی به امید پیشرفت ادامه دادیم و حالا تازه یکی دو روزه که پیشرفت قابل توجهی کرده و گاهی میگه جیش و کنترل خوبی هم داره... رایانم همچنین از دو هفته پیش جمله میگه و نخستین جمله ای که گفت: «داداش وفت (رفت) بالا»... ناگفته‌ نماند که روزبه جانم نقش مهمی در آموزش و یادگیری داداشش داره. خداوند پشتیبان هر دوتون گل های قشنگم. خداوند یاور ه...
5 مهر 1398

شهربازی

عزیزان من... آخر هفته ای که گذشت با هم رفتیم شهربازی. خیلی خیلی بازی کردین، هر دو خیلی هیجان زده بودین، روزبهم عجله داشت که زودتر همه وسایل رو سوار شه و رایانم بجای راه رفتن می‌رقصید! همیشه شاد باشین فرشته های قشنگم😍.   ...
23 شهريور 1398

دو هفته خوب در کنار خانواده مامان

گل دونه های من... از نیمه تا پایان مرداد ماه رفتیم کرمان، ماهان، جیرفت، میجان، اسفندقه و میجان... هفته اول بابا جان و مامان جان، عمه مهرو و پگاه هم با ما بودن و بعد اونها برگشتن اصفهان. این دوهفته، به قول بابا، ترکوندین! کنار دختر خاله و پسر خاله ها، و فاطمه زهرا، دختر پسر خاله مامان طلا، همش توی جوی آب و رودخونه و خاک و هوای پاک... بخصوص تو روزبهم همه جای دست و پاهات زخم و زیلی!!! فداتون شم خدا رو شکر که اینقدر بهتون خوش گذشت. یک روز عالی در ماهان مهمان آقا مسعود. عکس بالا: مقبره و زیارتگاه شاه نعمت‌الله ولی ماهان: باغ رستوران ارم. داشتی آب بازی میکردی دمپایی ت رو آب برد! اصلا انتظارش رو نداشتی و خیلی ناراحت شدی! ل...
9 شهريور 1398

دوساله شدن رایانم مبارک

نفس های من... تولد دوسالگی رایان گله امسال همزمان بود با عید قربان که از قبل قرار بود در کنار بابا بزرگ عزیز باشیم. بنابراین نتونستیم جشن بزرگی بگیریم. ولی رایانم! چند روز قبلش عمه مهشید کیک 🎂 درست کرد و خانواده بابا اومدن پایین و ی جشن کوچولو گرفتیم. روز تولدت تو خونه باغ بابابزرگ عزیز هم شیرینی و ژله خوردیم. الهی صد ساله شی گل نازم. خدا کنه دو تا داداش ها تولد صد سالگی تون رو در کنار هم با دل خوش جشن بگیرین. خیلی دوستتون دارم. جان من، عمر من، نفس من هستید❤️❤️   ...
9 شهريور 1398

یک ماه گذشته

شیرین عسل های من... توی یک ماه گذشته یک هفته خاله خدیج و خاله رقیه و بچه هاشون پیش ما بودن که حسابی بهمون خوش گذشت. روزبهم! اولین بیرون رفتن های طولانی برای خرید کردن رو تجربه کردی، با اینکه خسته میشدی ولی باز هم دلت نمی‌خواست برگردی خونه. اولین تجربه خوردن یخ در بهشت رو داشتی که خیلی برات خوشایند بود. وقتی که خاله ها میخواستن برگردند صبح خیلی زود بود ولی هر دو شما جوجه بیدار شدیم و ناراحت بودین، گریه های رایانم بخصوص دنبال خاله رقیه دل همه رو سوزوند😐. شما رو وعده دادیم به اومدن خاله سارا و بچه هایش توی ماه آینده... همینطور دو تا سفر دو روزه به تهران داشتیم. خونه پسر خاله بابا در کنار دینا خیلی بازی و کیف کردین. اون روزها دینا هم خیل...
28 تير 1398