روزبهروزبه، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
رایانرایان، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه و رایان

به دنیای من و داداشم خوش آمدید

آبله مرغان روزبهم

دردونه های من، گل‌های نازم 🥰 🥰 ... سال تحصیلی به سلامتی و با موفقیت گل های قشنگم به پایان رسید و تعطیلات تابستان شروع شد. سه روز رفتیم کرمان و بیاری خدا دیدار با بابا بزرگ عزیز و بقیه خانواده میسر شد. یک آخر هفته، سیزده خرداد، هم دو روز به دعوت پسرخاله بابا رفتیم تهران. یک تجربه بسیار بد و ناخوشایند در دریاچه چیتگر داشتیم!! چون بدون بزرگنمایی میتونم بگم هوا از پشه اشباع بود!!! و اگر بخاطر قول قایق سواری به شما دو تا نبود، لحظه ای اونجا نمی موندیم. بهر حال گذشت. از عصر همون شب هم روزبهم ناخوش بود، سردرد و تب، حتی توی مسیر برگشت به خونه. کمتر از ۲۴ ساعت بعد دونه و تاول روی پوستش ظاهر شد و معلوم شد که آبله مرغان گرفته پسرکم🤒. پنج ر...
28 خرداد 1405

دورهمی های پایان مدرسه

نازنین های من... از زمان شروع جنگ، ۹ اسفند ۱۴۰۴، مدارس غیرحضوری شد و حتی امتحانات پایان سال هم غیر حضوری برگزار شد. و فقط در چند تا دورهمی، برنامه دوچرخه سواری و روز معلم، آموزگار و دوستانتون رو دیدید. چند تا عکس از این دورهمی ها: روزبه، خانم طاووسی مهربان و همکلاسی های کلاس پنجم😍 رایان، خانم معلم مهربان خانم خالویی، و مامان ...
1 خرداد 1405

نوروز ۱۴۰۵

عزیزان دل من... نوروزتان پیروز، هر روزتان نوروز و فرخنده نوروز امسال رو در سایه جنگ جشن می گیریم، جنگی که از ۹ اسفند آغاز شده و هنوز ادامه داره! خداوند کشورمون رو حفظ کنه و پشت و پناه مردم باشه😔. سال تحویل در کنار وجود پربرکت بابابزرگ عزیز بودیم و چند روزی که میجون بودیم هوا عالی بود، به دور از بمباران و صدای جنگنده، پر از صدای آوازخوانی متنوع پرندگان، همهمه زنبورهای عسل، صدای بارون و تگرگ... برخلاف همه سال های پیشین، به دلیل شرایط جنگی و وضعیت کار بابا، هفته دوم برگشتیم خونه. خدا رو برای هر لحظه سپاسگزاریم. شکر نعمت، نعمتت افزون کند😉.   سیزده به در: ...
13 فروردين 1405

از آبان تا دی ماه، عکس

بارش حساااابی برف و پشت بوم خونه😍🥰 کاشکی یه بارون بزنه،غم شهرو بشوره ببره... و بالاخره بعد حدود یک سال!!!!! بارش های پاییزی زیاد و عالی ای در تمام کشورمون داشتیم 🙂😍 سپاس از خدای بزرگ و مهربان  یلدای ۱۴۰۴ فرخنده پاپ کورن برای جشن یلدای مدرسه جاده سربیژن در مسیر جیرفت  با بابا بزرگ عزیز♥️♥️♥️♥️ میجون پسرهای کتاب خوانم😍😍😍😍 هنرنمایی های گل های هنرمندم😘😍🥰 جشنواره جابر حیان  عاشق این عکسم😍 بازارچه مدرسه، فروش اسنک توسط رایان 🥰 روزبهم ی روز دی...
9 دی 1404

تولد یازده سالگی روزبهم مبارک ❤️

دلبرهای من.... پانزدهم، پنجشنبه شب، با دوستان و همکلاسی هاتون، و شانزدهم، جمعه شب با خانواده بابا، تولد روزبه رو جشن گرفتیم. برای همه بچه‌ها و بویژه بچه‌هایی که توی این عکس ها هستند، حال و آینده خوش و درخشان، عمر طولانی و زندگی پربرکت آرزو میکنم 😍😍😍😍😍😍😍 از راست: سانیار ولی پور، روزبهم، سام خسروی، امیرعلی معنوی، طاها علی دوستی 😍😍 بالا هم رایانم و کیارش محمدی😍 رایان و کیارش 😍 اونو هم بازی کردیم 🤩 ...
21 آبان 1404

تغییرات روزبهم

گل‌های زیبای من😍😍... روزبه جانم در حال ورود به مرحله جدید و حساسی از زندگی، یعنی نوجوانی، است. و مثل همه بچه‌ها این مرحله با تغییرات رشد، ظاهری و خلق و خویی همراهه. روزبه ما هم داره این علایم رو بیشتر به صورت خلق و خویی نشون میده: بی حوصلگی، تنبلی، زودرنجی و به صورت ناگهانی از کوره در رفتن و .... حوصله مدرسه رفتن نداره و تا بتونه ازش فراریه!!!! من و بابا حسابی داریم روی خودمون کار میکنیم تا همگی بتونیم از این مرحله و چالش های اون به سلامتی گذر کنیم. چون اگر توی خونه تنشی به وجود بیاد حتی روی روح و روان رایان هم اثر میگذاره، همون‌طور که گاهی این اتفاق افتاده و اثر بدش روی هر چهار نفر ما، و بویژه روی رایان، بصورت اضطراب و گ...
21 آبان 1404

روز جهانی کودک

شیرین عسل های من... کودکان قشنگم، که جان و عمر و نفس منید 😍😍، دیروز روز جهانی کودک بود و علاوه بر این، سه چهار روز گذشته جشنواره فیلم کودک و نوجوان هم در اصفهان برقرار بود. از آغاز هفته با بابا قرار گذاشتیم که چهارشنبه شب ببریمتون سالن اجلاس برای دیدن برنامه ها.‌. ولی بابا حسابی سرماخورد و با عمه مهرنوش و پگاه رفتیم. هفت هشت کیلومتری مقصد توی یک ترافیک سنگین گیر کردیم که حدود یک ساعت طول کشید! بعد از کلی معطلی و رسیدن به مسیر ورودی سالن اجلاس، گفتند اختتامیه است و تنها دارندگان کارت دعوت می تونن وارد شن! ناراحت شدید و رایان نزدیک بود گریه کنه که عمه مهرنوش آرومش کرد. بجاش دور زدیم و رفتیم کوه صفه. هوا کمی سرد بود و سویشرت...
17 مهر 1404

چند تا عکس زیبا و خاطره انگیز

خداحافظی روزبه با احساسم از پسرخاله یاشار😘 که چند روزی مهمان ما بودن😘 یک روز که موهام رو خرگوشی بسته بودم و رایان هم داشت نگاه میکرد گفتم باید کش کوچک داشته باشم تا ببندم و قشنگ تر شه... رایان مهربان، با ذوق و با احساسم بدون اینکه من متوجه شم، از بابا خواست که برای مامان کش مو بخره و خودش هم پولش رو حساب کنه، یعنی رایان🤩😘... و بعد منو با این کش موهای خوشگل سورپرایز کرد❤️ نقاشی ها و خلاقیت های دلبرها😍: عاشق ای خلاقیت رو بهم هستم، در نهایت ظرافت و دقت و خلاقیت🤩: تولد فربد: ...
27 مرداد 1404

هشت سالگی رایان مبارکمون باشه

جان و دل های من... تابستان که شروع شد، رایان هر چند روز یک بار، و با آغاز مرداد، هر روز می گفت:«تولدم😁».. و خیلی دوست داشت با دوستان و همکلاسی های مدرسه جشن بگیره: علی، کیارش، باراد، که فقط کیارش تونست بیاد. فردین و علی، فربد و ارغوان هم به جمع اضافه شدن و خاطره قشنگی ساختن، به قشنگی روی ماه همشون😍😍😍. خیلی بازی کردین و به گفته خودتون شب خوشی بود و خیلی خوش گذشت... از خدا سپاسگزاریم. بعد از رفتن بچه ها هم خانواده بابا اومدن پشیمون...  با بادکنک آبی، آب بازی کردین.. بابا رفت براتون بیشتر بخره فروشگاه تموم کرده بود😏.   ...
26 مرداد 1404