یکی دو ماه گذشته
دلبرهای جان... آخر خرداد ماه ده روز رفتیم جیرفت، بعد با خاله رقیه و خاله خدیج، فاطیما، پریا، ایلیا، یاشار برگشتیم اصفهان و ده روزی اینجا بودیم. یک سفر یک روزه با با خانواده عمه مهرنوش خانواده، مامان جان اینا، عمه مهرو، خانواده پسرخاله بابا و خاله ها رفتیم خوانسار، محل دانشگاه آبجی پگاه که دیگه فارغالتحصیل شد به سلامتی. سفر بیاد ماندنی بود, به غیر از دورهمی عالی که با هم داشتیم، توی این سفر به لطف خدای مهربان، خطر بزرگی از بیخ گوشمون گذشت. توی مسیر رفتن، ماشین خاله رقیه در حال سبقت از ی تریلی، لاستیکش ترکید!!!!😱!!! و حدود پنج متر ارتفاع از جاده رفت پایین، ولی به لطف خدا و مهارت خاله رقیه، هیچ اتفاق بدی برای هیچ کس و حتی ماشین، رخ نداد. معجزه بزرگی بود. فشار و استرس زیادی به همگی وارد شد و حالا که بعد از دو ماه از اون اتفاق دارم درباره ش مینویسم نزدیکه اشک بریزم و برای شاید دویستمین بار از خدا ممنونم که از خاله رقیه و یاشار، پریا، ایلیا و روزبه جانم😍، مراقبت و به همه ما رحم کرد.... دوباره شما دو تا و من با خاله ها رفتیم جیرفت و دو هفته پیش بابابزرگ عزیز بودیم و اول مرداد با پرواز برگشتیم خونه پیش بابا.
از اول مرداد کلاس زبان هم میروید و خوشبختانه علاقه هم دارید. توی این مدت یکبار ارغوان و خاله مریم پشیمون بودن. دیشب هم مهمان هم مدرسهای و دوستانتون، فردین و علی صفدار، بودیم که به همگی بویژه شما دو تا خیلی خوش گذشت. بعداً عکس میگذارم.




یکی دو ماه گذشته 

