روزبهروزبه، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
رایانرایان، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه و رایان

یکی دو ماه گذشته

دلبرهای جان... آخر خرداد ماه ده روز رفتیم جیرفت، بعد با خاله رقیه و خاله خدیج، فاطیما، پریا، ایلیا، یاشار برگشتیم اصفهان و ده روزی اینجا بودیم. یک سفر یک روزه با با خانواده عمه مهرنوش خانواده، مامان جان اینا، عمه مهرو، خانواده پسرخاله بابا و خاله ها رفتیم خوانسار، محل دانشگاه آبجی پگاه که دیگه فارغ‌التحصیل شد به سلامتی. سفر بیاد ماندنی بود, به غیر از دورهمی عالی که با هم داشتیم، توی این سفر به لطف خدای مهربان، خطر بزرگی از بیخ گوشمون گذشت. توی مسیر رفتن، ماشین خاله رقیه در حال سبقت از ی تریلی، لاستیکش ترکید!!!!😱!!! و حدود پنج متر ارتفاع از جاده رفت پایین، ولی به لطف خدا و مهارت خاله رقیه، هیچ اتفاق بدی برای هیچ کس و حتی ماشین، رخ نداد. ...
19 مرداد 1403

تولد هفت سالگی رایانم

دلبرهای جان من... امروز که روز تولد رایان جانم هست، صبح با فردین و علی و مامانشون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم نقش جهان که از تولیدی لباس فرم مدرسه تون رو بگیریم. بعد رفتیم شیرینی گلاب و کیک تولد خریدیم. ی کیک کوچولو هم خریدیم که با دوستان جدیدتون نوش جان کنید چون هر چهارتایی تون اصرار کردید که بعد از اینجا برید خونه فردین و علی.. همون جا ناهار خوردیم، ی ماکارونی خوشمزه که خاله بیتا درست کرده بود و شماها از شوق بازی کمی خوردید! ساعت پنج عصر اومدم دنبالتون و شب با خانواده بابا جشن گرفتیم. عمرو بختتون بلند... در پناه خدا در آرامش و عشق زندگی طولانی و شاد و پرثمری داشته باشید گل‌های قشنگم. ...
21 تير 1403

شهر رویاها

دردونه های قشنگ من... آخر هفته گذشته، بعد از چند سال رفتیم شهر رویاها... این سه چهار سال اخیر که کرونا شیوع داشت شهربازی و پارک هم کم شده بود. این بهترین تجربه شهر رویاها بود براتون... چون آخرین باری که رفتید، نمی‌دونم رایان تا حالا رفته بود یا نه، ولی حداقل روزبه، خیلی کوچولو بود. ... چندین بار تشکر کردین 😍.. خیلی راضی بودید و خیلی بهتون خوش گذشت ... خدا را شکر.. خداوند به همه کودکان دنیا دل خوشی و شادی بده. ...
21 خرداد 1403

بیماریهای این مدت

عزیزکای من... در سال تحصیلی که گذشت، شما دو تا خیلی مریض بودید، سرماخوردگی، سرفه‌های پی در پی، حساسیت.... که آلودگی شدید هوا هم در اون خیلی موثر بود. اما از اسفندماه روزبهم دچار گوش درد های شدید شد که سه ماه ادامه داشت و بالاخره بعد از بررسی نظر چند پزشک، هفته گذشته، دوم خرداد، لوزه سومش رو جراحی کرد. چون این لوزه حسابی بزرگ شده بود و دهانه شیپور استاش رو بسته بود! خدا رو شکر از اون موقع گوش دردها و خرو پف های شبانه از بین رفته. اما یک هفته قبل از عمل گوشش تب ویروسی گرفت که چهار شبانه روز طول کشید و حسابی روزبه رو بی اشتها و لاغر کرد. تب طولانی، تهاجمی و بالا. گاهی به ۴۰ درجه هم رسید. ولی به لطف خدا به خیر گذشت. اما رایان! رایانم هم قبل...
7 خرداد 1403

«زمستون بارش رو دیر بست»

جوجه های من... سالی که گذشت کم و بیش با بارش های خوبی همراه بود و حتی بعد سالها برف هم توی شهر به زمین نشست. فروردین و اردیبهشت سال نو هوا خیلی سرد شد و تا پایان اردیبهشت بیشتر اوقات شومینه روشن بود. به لطف خدا و برکت این بارش ها، زاینده رود دوباره زنده شد. و ما هم یک روز دل انگیز در کنار اون سپری کردیم. ...
6 ارديبهشت 1403

نوروز امسال

جانان من... نوروز امسال هم مثل سال های اخیر در کنار خانواده مامان بودیم و خدا رو شکر به خوشی و سلامتی گذشت. سال تحویل که شش و نیم صبح بود و بخاطر جراحی قبل از سال خاله رقیه و مشغله شب قبل، لحظه سال تحویل رو خواب بودیم😏😆. ایر هاکی با پسر خاله ها، برج اول کرمان  برف توی مسیر سر بیژن، ۵۰ کیلومتری جیرفت. همیشه این جاده سفید و برفیه و امسال شکر خدا بیشتر از سالهای اخیر. دلبرهای من با دختر خاله خوشگلشون😍 ویلای خاله رقیه اینا. سیزده بدر، باغ بابا بزرگ عزیز ❤️  و نوروز در مدرسه کنار و همکلاسی ها و خانم معلم های عزیز، خانم میر و خانم پامس نوروز و سال نو مبارک دلبرهای ...
18 فروردين 1403

اندر حکایات روزبه و رایان

شیرین زبان های من​​​​​... قبلاً که کوچولوتر بودید از جمله قصه هایی که شب پیش از خواب براتون میگفتم «جک و لوبیای سحرآمیز» بود. گاهی هم از روی کتابهای مختلف این داستان رو با ورژن های مختلف براتون می خوندم. از جمله دیشب. دیشب برای نخستین بار این قسمت از داستان رو که «جک لوبیا رو قطع کرد و غول سقوط کرد و مرد» رو با واژه «مرد» خواندم. ی جاهایی از این کتاب هم با داستان های قبلی متفاوت بود. هر دو به تفاوت ها اشاره کردین. و گفتم بخاطر ورژن ها و نویسنده های مختلف هست. و روزبه نازم گفت: «آره، مثلاً قبل شنیدیم می‌گفت غول سقوط کرد و ( آسیب دید)، نه اینکه (مرد)»!!! عزیزک من!!!😍... بهت گفتم که خودم ت...
8 اسفند 1402

عکس های زیبا و بیاد ماندنی

نازنین های من... چند تا عکس بیاد ماندنی براتون میگذارم ببینید و لذت ببرید... عاشقتونم❤️❤️❤️❤️ بابا بزرگ عزیز ❤️ و نوه هاش😍 شب سرد پاییزی زیر چند تا لحاف و پتو، با دختر خاله و پسر خاله ها، زیر آسمان پرستاره، خونه باغ بابا بزرگ عزیز  در خانه ی خلاقیت در پناه خدا یار و یاور هم باشید😍 روزبه با معلم پیانو، آقای زاهدی مهربان و با حوصله ...
11 بهمن 1402

تولد نه سالگی روزبهم

دلبرهای من... قبلش بگم:«تولدت مبارک پسته خندانم، تو که با اومدنت حس مادری رو به من دادی، حسی ناب و وصف ناشدنی😍». تولد نه سالگی روزبه رو در کنار خانواده خانواده بابا گرفتیم. البته روز قبلش هم با ارغوان رفتید شهربازی هایپر می و ترکوندید! بعدش هم شام خوردیم. خیلی بهتون خوش گذشت عزیزانم. عمرتون بلند، بختتون بلندتر. عاشق لگو هستید و بلافاصله بعد از گرفتن کادوی لگویی مشغول شدید🤩. خداوند به همه کودکان تندرستی و شادی دهاد، آمین. ...
20 آبان 1402