روزبهروزبه، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
رایانرایان، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه و رایان

بیبی اسپرت من

ماه آسمانم، ستاره درخشانم... تا قبل از اومدن تو نمیدونستم چقدر "مادر بودن" خوبه، چه حس قشنگ و غیر قابل وصفیه، خدا رو شکر که درکش میکنم، از تو متشکرم که با وجودت این احساس فوق العاده رو تجربه میکنم. هر لحظه با تو شیرینه، وقتایی که خونه رو به هم میریزی، کشوها رو چسب میزنم چسب رو میکنی و چیزای داخلش رو اینور و اونور میندازی، همش در حال قدم زدن هستی حتی وقتی خوابت میاد نمینشینی و تلو تلو خوران، انگشت شست در دهان یه وری راه میری!! عاشق توپ هستی و خیلی خوشگل توپ رو با پا شوت و کنترل میکنی.. دلم میخواد در کنار همه جنبه های خوب زندگی به ورزش هم علاقه داشته باشی، ورزش کنی، بدویی، پرانرژی باشی. الهی تنت سالم ماه من. ...
29 مهر 1394

دکتر هلاکویی

درمان خجالت در كودكان كودك خجالتي كودك "مضطربي"ست كه باور دارد من بد هستم همه بد هستند، و اين افراد بد اگر از بدي من اگاه شوند به من اسيب مي زنند. خجالت به معني عدم حرمت نفس همراه با اضطراب مي باشد. ١) هميشه احساس كودك را تاييد كنيد. وقتي ترسيد نگيد اين كه ترس نداره يا نترس، بايد گفت ميدونم ميترسي. در صورت نفي و رد احساس كودك، او به اين نتيجه ميرسد كه من هيچي نميفهمم، هر چه احساس ميكنم اشتباه است و شروع به نفي احساس خود و شخصيت خود ميكند. ... ٢) كودك را به صورت مستقيم تصحيح نكنيد. هرگز او را جلوي دوستانش يا در مقابل جمع يا حتي جلوي خواهر و برادرش اصلاح نكنيد. اگر كلمه يي گفت كه اشتباه بود، در جمله يي از ان ...
8 مهر 1394

راه افتادی!

شمع کاشانه من.. گل نازم، دو سه روزیه که رسما راه میری کوچولوی من. پریشب اینقد راه رفتی که از خستگی اومدی سرت رو گذاشتی رو بالش و خوابت برد. شونه هاتو میدی بالا، آرنجهات خم، تند و تند راه میری و نفس نفس میزنی و ذوق زده ای که ی کار جدید یاد گرفتی.. انگار از تمرین کردنت راضی هستی!  ازت غافل شیم باید از حمام یا دستشویی بیاریمت بیرون! گاهی توی آشپزخونه ام میبینم قدم زنان وارد میشی! میری سراغ کابینت های آشپزخونه و همه چی رو میریزی بیرون و میبری توی حال. البته قبلا هم که گاهی توی رورئک میذاشتمت ازین کارا میکردی. فدات شم.. خدا رو شکر، الهی قدمهات استوار و پیوسته در مسیر راست. عکسهای خوبی نگرفتم گل من ولی فعلا میذارم تا خاله ها و عمه ببی...
5 مهر 1394

موکت

نفس من.. حالا که دیگه داری بیاری خدا راه میفتی احتمال زمین خوردن و ضربه دیدنت زیاد شده من و بابا تصمیم گرفتیم محیط خونه رو برات امن تر کنیم. هفته پیش موکت خریدیم و همه سرامیک خونه و از جمله آشپزخونه رو موکت کردیم. بالا بودی و وقتی عمه جون تو رو آورد پایین و متوجه تغییر شدی خیلی خوشت اومد و رفتی پایین روی موکت غلت زدی . حالا یکم خیالمون راحت شده که کمتر آسیب میبینی و پاهات روی سرامیک یخ نمیکنه. خودتم خیلی محیط جدید رو دوست داری. عاشق اینی که دستمال کاغذی رو تکه تکه کنی و گاهی یه کوچولوش رو بذاری گوشه دهنت مثل آدامس بجوی ولی قورتش نمیدی! نون، موز و سیب رو خیلی دوست داری، البته سیب رو برات توی شیر پوره میکنم ولی گ...
1 مهر 1394

پسته خندونم

پسته خندون من... مدتی نتونستم ازت عکس بگیرم. خاله رقیه راست میگفت که یکم بزرگتر شی نمیشه زیاد ازت عکس گرفت. آره عزیزدلم تا میام ازت عکس بگیرم فیگورت عوض میشه و میای که دوربین رو دست بگیری. فدای قد و بالات شم، می ایستی و منتظر میشی تشویقت کنیم، کوچولو کوچولو راه میری، شیرینی شیرین. شکر خدای مهربان که داری رشد میکنی و ما لذت میبریم . مدتیه که ی کلمه مبهم و بامزه میگی که مامان خیلی دوست داره و تازه چند شب پیش متوجه شدم منظورت« روزبه » است، اسم قشنگت. آره گل نازم چون گفتن« روز » برات سخته، بخش اولش رو مبهم میگی، ی چیزی شبیه« اوم به»! مرتب و ریتمیک پشت سر هم تکرار میکنی : اوم به، اوم به، اوم به... فدای اسم قشنگ...
31 شهريور 1394

این روزا.....

گل پسر نازم، ماه تابان من... هر روز هزاران بار سپاس خدای مهربان را به خاطر تندرستی تو نازنین. 2 روز پیش برای چکاپ ماهانه پسرمون رفتیم پیش خانوم دکتر خوبت. شکر خدا ازت راضی بود. یکم ریزه ای ولی تندرستی عزیز دلم. این روزا وقتی خوشحالی دست میزنی و میگی:" دَ دَ". فعل "بده" و "بییم" (بریم) رو زیاد به کار میبری. صدای تیک تاک ساعت حسابی نظرت رو جلب کرده و مدام با ریتم عقربه ساعت میگی: "تیت تا". گاهی از خواب که بیدار میشی اولین چیزی میشنوی و تکرار میکنی همین "تیت تا" هست. این روزا دندون چهارمت هم سر زده. و........... و این روزا (دو سه روزیه) بدون کمک دو سه قدم برمیداری. الهی در تمام مراحل و جنبه های ...
17 شهريور 1394

جغجغه

نفس من... این رو میبینی: یه جغجه است که امیرحسین، پسر پسرخاله مامان برات خریده، چند روزی اینجا مهمون ما بودن. خیلی این جغجغه رو دوست داری، اولین بار که دیدیش کلی خندیدی و از شدت هیجان جیغ میزدی. با صدا و تکون خوردنش سرت رو تکون میدی و میرقصی.  مامان و بابا هم خیلی ازش خوششون میاد!!! آخه این کوچولو صدای ملوس و ملایمی داره و در هر حال تعادل خودش رو حفظ میکنه و سرپا میایسته!... الهی همیشه دلت خوش باشه عزیزدلم. ...
9 شهريور 1394