از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه

موکت

نفس من.. حالا که دیگه داری بیاری خدا راه میفتی احتمال زمین خوردن و ضربه دیدنت زیاد شده من و بابا تصمیم گرفتیم محیط خونه رو برات امن تر کنیم. هفته پیش موکت خریدیم و همه سرامیک خونه و از جمله آشپزخونه رو موکت کردیم. بالا بودی و وقتی عمه جون تو رو آورد پایین و متوجه تغییر شدی خیلی خوشت اومد و رفتی پایین روی موکت غلت زدی . حالا یکم خیالمون راحت شده که کمتر آسیب میبینی و پاهات روی سرامیک یخ نمیکنه. خودتم خیلی محیط جدید رو دوست داری. عاشق اینی که دستمال کاغذی رو تکه تکه کنی و گاهی یه کوچولوش رو بذاری گوشه دهنت مثل آدامس بجوی ولی قورتش نمیدی! نون، موز و سیب رو خیلی دوست داری، البته سیب رو برات توی شیر پوره میکنم ولی گ...
1 مهر 1394

پسته خندونم

پسته خندون من... مدتی نتونستم ازت عکس بگیرم. خاله رقیه راست میگفت که یکم بزرگتر شی نمیشه زیاد ازت عکس گرفت. آره عزیزدلم تا میام ازت عکس بگیرم فیگورت عوض میشه و میای که دوربین رو دست بگیری. فدای قد و بالات شم، می ایستی و منتظر میشی تشویقت کنیم، کوچولو کوچولو راه میری، شیرینی شیرین. شکر خدای مهربان که داری رشد میکنی و ما لذت میبریم . مدتیه که ی کلمه مبهم و بامزه میگی که مامان خیلی دوست داره و تازه چند شب پیش متوجه شدم منظورت« روزبه » است، اسم قشنگت. آره گل نازم چون گفتن« روز » برات سخته، بخش اولش رو مبهم میگی، ی چیزی شبیه« اوم به»! مرتب و ریتمیک پشت سر هم تکرار میکنی : اوم به، اوم به، اوم به... فدای اسم قشنگ...
31 شهريور 1394

این روزا.....

گل پسر نازم، ماه تابان من... هر روز هزاران بار سپاس خدای مهربان را به خاطر تندرستی تو نازنین. 2 روز پیش برای چکاپ ماهانه پسرمون رفتیم پیش خانوم دکتر خوبت. شکر خدا ازت راضی بود. یکم ریزه ای ولی تندرستی عزیز دلم. این روزا وقتی خوشحالی دست میزنی و میگی:" دَ دَ". فعل "بده" و "بییم" (بریم) رو زیاد به کار میبری. صدای تیک تاک ساعت حسابی نظرت رو جلب کرده و مدام با ریتم عقربه ساعت میگی: "تیت تا". گاهی از خواب که بیدار میشی اولین چیزی میشنوی و تکرار میکنی همین "تیت تا" هست. این روزا دندون چهارمت هم سر زده. و........... و این روزا (دو سه روزیه) بدون کمک دو سه قدم برمیداری. الهی در تمام مراحل و جنبه های ...
17 شهريور 1394

جغجغه

نفس من... این رو میبینی: یه جغجه است که امیرحسین، پسر پسرخاله مامان برات خریده، چند روزی اینجا مهمون ما بودن. خیلی این جغجغه رو دوست داری، اولین بار که دیدیش کلی خندیدی و از شدت هیجان جیغ میزدی. با صدا و تکون خوردنش سرت رو تکون میدی و میرقصی.  مامان و بابا هم خیلی ازش خوششون میاد!!! آخه این کوچولو صدای ملوس و ملایمی داره و در هر حال تعادل خودش رو حفظ میکنه و سرپا میایسته!... الهی همیشه دلت خوش باشه عزیزدلم. ...
9 شهريور 1394

دندون دایه مکفی!!!!

دلبندم، گل پسر من... خییییییییلی وقته که دندونهای بالا اذیتت میکنن ولی خبری ازشون نیست. به ویژه این دو هفته اخیر خیلی بیتاب و بیخواب بودی، فدای تو بشم. تا اینکه... تا اینکه هفته گذشته بالاخره پیداشون شد، ولی فقط یکیشون!! آره عزیزدلم بعد گذشت یک هفته این یکی تقریبا بزرگ شده ولی از همسایه اش خبری نیست! عمه مهرنوش میگه با این یه دندون آدم بیاد "دایه مکفی" میفته!! فدای گل پسر قشنگم در هر حال مثل فرشته هاست. جالبه که همون روز اول که هنوز یه کوچولو سر زده بود خودتم کشفش کردی، تا یکی دو روز حواست پرت این مهمون جدید بود و دندونای پایین رو روش میکشیدی. حالا پسرم با وجود این دونه مروارید جدید یه زنبور کوچولوی حسابی شده و دم به دقیقه مامان ...
6 شهريور 1394

سفر

نفس مامان، گل قشنگم... هفته گذشته سه تایی رفتیم کرمان و 3 روز پیش خانواده مامان بودیم. خونه خاله خدیج رفتیم و بابابزرگ عزیز و خاله ها هم از جیرفت اومدن. کوتاه  ولی خوب بود، شکرخدا. چندتا از عکسهای این سفر رو برات گذاشتم پسر نازنینم. با بابا:   با بابابزرگ عزیز: با پریا خانوووووووووم: با پسرخاله ها (عکس اول: یاشار، آرش، روزبهم و ایلیا): با خاله رقیه جون و گل پسرش: این سه تا عکس هم تو خونه خودمون گرفتم، همیشه ناز و فرشته گونه لالا میکنی. الهی زنده و پاینده باشی دردونه من:   ...
27 مرداد 1394

یه دونه من

دردونه من، یه دونه من... شکر خدای مهربان به خاطر وجود تو نازنین..... آخر هفته میخوایم بریم کرمان پیش خانواده مامان باشیم. سفرمون به خیر. اما این روزا... میرقصی! حتی گاهی بدون آهنگ موسیقی! و مامان که برات آواز میخونه همراهیش میکنی . معنی ارتفاع و سقوط رو میدونی و با احتیاط میری پایین:     موهای پسرمون رو اصلاح کردم و با بابا رفتی حموم و به شدی، گل بودی گل تر شدی: با تو خوشبختی من تکمیله...   ...
18 مرداد 1394

عزیز دل مامانی

چشم و چراغم .. شکر خدای مهربان داری رشد میکنی و هر روز بزرگتر میشی و دل من بیشتر از روز قبل برات میتپه.... خاله رقیه که خیییییییییییییییلی دوستت داره  و در زمینه پرورش و تربیت کودک خیلی مطالعه میکنه میگه:" نباید به کودک بگیم شیطون بلا. واژه خوبی نیست." آخه خاله جون به این عسل چی بگیم پس؟!!!!!!! ...
11 مرداد 1394

اتفاقات 2 هفته گذشته

نفس مامان.. حدود دو هفته پیش خاله سارا اینا اومدن پیشمون و چند روزی موندن. خیلی خوش گذشت و وقتی رفتن جاشون حسابی خالی شد. تو این مدت فرصت نکردم برات بنویسم. تو همین مدت کلی بزرگتر شدی. خیلی تغییر کردی. خیلی از کلمات رو  بعد از شنیدن هم آهنگ تکرار میکنی. یه چیزایی شبیه "بله" و " بریم" میگی. جنب و جوشت خیلی زیاد شده. کنار مبل و میز و هرچی گیر بیاری می ایستی. نمیتونم یه لحظه ازت چشم بردارم. یه بار هم مامان بی دقتی کرد و از تختت افتادی پایین! خداروشکر که چیزیت نشد. ببخش مامان. فرشته های خداوند نگهبان تو باشن. هر بار بابا نماز میخونه میری سر سجاده اش و مهر و تسبیحش رو برمیداری: می ایستی: از میز می...
5 مرداد 1394

4 دست و پا

پسر دردونه من.. دو سه روزیه که حرکت کردنت از حالت سینه خیز به 4 دست و پا تغییر کرده. فکر میکردیم دیگه 4 دست و پایی نری و مستقیم از حالت سینه خیز به ایستاده تغییر کنی. چون من و باباعادل هم تو بچگی چار دست و پا نرفته بودیم از قرار! باوجودیکه همیشه شلوار میپوشی معمولا زانوهای کوچولوت قرمز میشه و مامان همیشه بهش کرم میزنه. یه بار هم بالشت رو انداختی پشتت و مثل ی لاکپشت بامزه شدی . :   ...
24 تير 1394